سيد جعفر شهيدى
55
زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )
گفت به زودى مردم شهر تو دست بكارى خواهند زد ( وقعة حرّه ) تو با آنان همراه مباش « 1 » اين نوشتههاى مكرر را براى آن مىآورم كه خوانندگان بدانند گزارشگران ، رويدادى را به چند گونه بازگفتهاند . نيز بدانند در طول زمان چگونه سندها به سود خاندان اموى دستكارى شده است . « على بن الحسين گفت چون به كوفه در آمديم مردى ما را ديد و بخانهء خود برد و با لحاف پوشيد » اين سيره نويس هيچ بدين نمىانديشيد كه چگونه اسيرى كه پايش در زنجير و گردنش در غل بسته است ميتواند بخانهء كسى برود و در آنجا زير لحاف بخوابد . بر فرض كه بگوئيم او را زنجير نكرده بودند ، مأموران همراه وى كه از كربلا به كوفه آمدند چگونه به دو رخصت ميدادند تا هركجا مىخواهد برود . از اينها گذشته چگونه ممكن است اسيران را از خانهء اين مرد يكسره نزد يزيد برده باشند . مضحكتر از اينها غيبگوئى يزيد است كه گفت : « به زودى مردم شهر تو دست بكارى خواهند زد تو با آنان مباش » يزيد از نابخردى به كار سياست روزانهء كشور خود ناآشنا بود و اگر ناآشنا نبود دست بچنان كارهاى بىنتيجه نميزد ، اين سيره نويس او را سياستمدارى روشنبين مىشناسد كه حادثهء سال بعد را هم پيشبينى مىكند . از ميان اين گزارشهاى گوناگون چنان كه اشارت شد ، داستان پنهان شدن على بن الحسين ( ع ) در خانهء مردى از شهر كوفه بهر صورت كه باشد ، پذيرفتنى نيست . زيرا پسر سعد و سپاهيان او با خاندان امام حسين ( ع ) كارى كردند كه حكم اسلام دربارهء كافر حربى مقرر داشته است ! : « كسانى را كه به حد بلوغ رسيدهاند بايد كشت و زنان و كودكان آنان را اسير بايد كرد » . آنان بهنگام حركت از كربلا اسيران را دست و گردن بسته كوچ دادند و سربازان را بر آنان گماردند . مبادا كسى بگريزد ، و همچنان آنان را به كاخ پسر زياد بردند . در مجلس پسر زياد - چنان كه نوشتيم ظاهرا گفتگوى كوتاهى ميان او و امام على بن الحسين ( ع ) رفته است ، زيرا اين گفتگو در چند سند - هر چند كلمات آن يكسان نيست ديده مىشود - . اما بهنگام درآمدن اسيران به شهر كوفه و از مدخل شهر تا قصر پسر زياد چه
--> ( 1 ) . سير اعلام النبلاء ج 3 ص 217